هنوز چند هفته بیشتر از آن صبح سنگین نمیگذرد؛ صبحی که با خبری آغاز شد، خبری که گویی در یک لحظه، قلب یک ملت را در سینه فشرد. خبر شهادت رهبر معظم انقلاب در دفتر کارشان خیلی زود در سراسر کشور پیچید و مردم ایران را در بهتی عمیق فروبرد.
بسیاری هنوز نمیتوانستند باور کنند که آن صدای آشنا و آن چهره آرام دیگر در میانشان نیست. شهرها در سکوتی غمگین فرورفته و خانهها پر از زمزمه دعا و اشک شده بود.
اما اندوه آن روز به همان خبر ختم نشد و ساعاتی بعد، زخمی تازه بر پیکر ایران نشست؛ موشکی که روی یک مدرسه در میناب فرود آمد، دهها کودک دانشآموز را از آغوش خانوادههایشان گرفت. کودکانی که صبح آن روز با همان شوق همیشگی از خانه بیرون رفته بودند؛ با کولهپشتیهایی که روی شانههای کوچکشان سنگینی میکرد و دفترهایی که هنوز صفحههای سفید زیادی برای نوشتن داشت. هیچ کس تصور نمیکرد آن روز ساده مدرسه، به آخرین روز حضورشان در کلاس درس تبدیل شود.
صبحی که میناب داغدار شد
خبر خیلی زود در کشور پیچید و تصویرهای بهجامانده از آن حادثه، دل بسیاری از مردم را لرزاند؛ نیمکتهایی که بیصاحب مانده بودند، دفترهایی که رویشان نامهای کودکان نوشته شده بود و کولهپشتیهایی که هنوز کنار دیوار مدرسه قرار داشت. از همان لحظه، میناب دیگر فقط نام یک شهر جنوبی نبود؛ تبدیل شده بود به زخمی مشترک در دل مردمی که هر کدام در گوشهای از این سرزمین زندگی میکنند.
در چنین روزهایی که غمها پشت سر هم بر دلها نشسته بود، خادمان بارگاه نورانی امام رضا(ع) تصمیم گرفتند راهی سفری متفاوت شوند. کاروان «زیر سایه خورشید» سالهاست که برای مردم ایران نامی آشناست؛ کاروانی که در دهه کرامت با پرچم متبرک حرم مطهر به شهرها و روستاهای مختلف میرود و سلام امام مهربانیها را به مردم میرساند، اما این بار مقصدشان بیش از هر زمان دیگری خانههایی بود که در آنها جای خالی فرزند دیده میشد.
پرچم سبز گنبد طلایی حرم منور را برداشتند و همراه با تبرکات حرم مطهر رضوی راهی جنوب کشور شدند؛ سفری که بیش از هر چیز بوی همدلی میداد. خادمان میدانستند هیچ کلمهای نمیتواند جای خالی یک کودک را پر کند، اما حضورشان شاید بتواند اندکی از سنگینی این داغ را سبکتر کند؛ حضوری که برای بسیاری از خانوادهها یادآور پیوندی معنوی با حرم مطهر امام رضا(ع) است.
خانهای با دو جای خالی کنار هم
کاروان به خانههای متعددی سر زد؛ خانههایی که عکس تازهای از کودک شهیدشان با روبان سیاه بر دیوار نشسته بود؛ عکسی که هنوز لبخند میزد، اما صاحب آن لبخند دیگر در خانه نبود. در میان همه این دیدارها، خانهای بود که سکوتش سنگینتر از بسیاری از خانههای دیگر به نظر میرسید؛ «خانه خانواده شهیدان ذاکری».
در این خانه، داغ تنها یک فرزند نبود؛ دو جای خالی کنار هم شکل گرفته بود. ریحانه و مهدی، خواهر و برادری که هر دو در حادثه مدرسه شجره طیبه آسمانی شدند. ریحانه دانشآموز کلاس چهارم دبستان بود؛ دختری آرام و درسخوان که به گفته خانوادهاش علاقه زیادی به نقاشی داشت. مهدی برادر کوچکترش، کلاس دوم درس میخواند و شیطنتهای کودکانهاش همیشه فضای خانه را پر از خنده میکرد. آنها هر صبح با هم از خانه بیرون میرفتند و عصرها با هم برمیگشتند با داستانی تازه از مدرسه.
وقتی خادمان وارد خانه شدند، نگاهشان خیلی زود به دیوار اتاق افتاد. چندین عکس بهسادگی کنار هم چیده شده بود؛ عکسهایی از سالهای کوتاه، اما پرخاطره زندگی ریحانه و مهدی. در یکی از آن قابها هر دو، با لباس مدرسه لبخند میزدند. در عکسی دیگر کنار خانواده ایستاده بودند و پشت سرشان گنبد طلایی حرم مطهر امام رضا(ع) دیده میشد.
پدر خانواده آرام به سمت دیوار رفت و یکییکی عکسها را برداشت. آنها را به خادمان نشان میداد و هرازگاهی مکثی کوتاه میکرد؛ انگار هر عکس دریچهای به خاطرهای بود و همان خاطرهها تنها چیزی بود که از آن روزها برایشان باقی مانده بود. او گفت آخرین سفر خانوادگیشان به مشهد یکی از خاطرهانگیزترین سفرهای زندگیشان بود؛ سفری که بچهها تا مدتها پس از آن دربارهاش حرف میزدند.
وقتی پرچم حرم مطهر بر آستانه این خانه نشست
در گوشهای از اتاق، چند یادگار کوچک از آنها هنوز باقی مانده بود؛ دو کولهپشتی مدرسه که کنار هم قرار داشتند و دفترهایی که روی جلدشان نام ریحانه و مهدی نوشته شده بود. کنار دیوار نیز یک لنگهکفش کتانی آبی دیده میشد؛ کفشی که حالا بیصاحب مانده و به نشانهای ساده، اما دردناک از نبودن صاحبش تبدیل شده بود.
خانهای که تا چند هفته پیش با صدای خندهها و دویدنهای کودکانه جان داشت، حالا در سکوتی عمیق فرو رفته بود. سکوتی که در هر گوشه آن، جای خالی دو کودک بیشتر از هر چیز دیگری دیده میشد.
وقتی پرچم سبز حرم قدسی وارد خانه شد، پدر و مادر جلو آمدند. پرچم را بوسیدند و به چشم کشیدند و لحظهای آن را روی صورتشان نگه داشتند؛ انگار میخواستند بوی صحنهای حرم و هوای گنبد طلا را حس کنند. پدر در حالی که اشکهایش را پاک میکرد، گفت: «ما حتی در خواب هم فکر نمیکردیم یک روزی پرچم حرم مطهر امام رضا(ع) به خانه ما بیاید...، اما حالا به برکت خون این دو بچه، خانه ما هم امام رضایی شد...».
چند لحظه بعد، او از گوشه اتاق دو قلک سفالی آورد و آرام مقابل خادمان گذاشت. یکی از قلکها نارنجی بود و دیگری زرد. پدر با دست به آنها اشاره کرد و افزود: «این قلک ریحانه است و این یکی مال مهدی».
او توضیح داد که هر سال با رسیدن تابستان، بچهها را با خود به مشهد میبردند. برای هر کدامشان یک قلک میخریدند تا پول توجیبیهایشان را در آن جمع کنند. بچهها هم در طول سال هر وقت پولی میگرفتند، آن را در قلک میانداختند؛ نذری کوچک برای روزی که دوباره به مشهد برسند و خودشان آن را به حرم منور امام رضا(ع) تقدیم کنند.
صدای خشخش آرزوها در دل دو قلک
وقتی قلکها را تکان میدادی، صدای خشخش اسکناسهای تاخورده و پولهای جمع شده از دل آنها شنیده میشد؛ پساندازهای کوچکی که با دستان کودکانه و نیتهای ساده جمع شده بود. هر اسکناس شاید یادآور یک روز شاد، یک عیدی یا پول توجیبی کوچکی بود که ریحانه یا مهدی با شوق در قلک انداخته بودند.
پدر آه کوتاهی کشید و گفت: «قرار بود بعد از تعطیلی مدرسه دوباره برویم مشهد، اما دیگر قسمت نشد».
بعد نگاهش را به خادمان دوخت و ادامه داد: «حالا که آنها شهید شدند، تصمیم گرفتیم این قلکها را بدهیم به شما. ببرید حرم و از طرف ریحانه و مهدی تقدیم امام رضا(ع) کنید». در آن لحظه، فضای خانه پر از سکوتی شد که تنها با صدای گریه آرام مادر شکسته میشد. خادمان حرم منور نیز نتوانستند اشکهایشان را پنهان کنند. قلکهای کوچک روی زمین قرار داشت، اما معنایی که در دل خود داشتند بسیار بزرگتر از اندازهشان بود؛ نشانی از آرزوهایی کودکانه که حالا مسیرشان از زمین به آسمان تغییر کرده بود.
یکی از خادمان آرام شروع به خواندن کرد: «ای صفای قلب زارم/هر چه دارم از تو دارم» و کمکم بقیه هم با او زمزمه کردند: «تا قیامت ای رضاجان/ سر ز خاکت برندارم» پرچم سبز حرم منور امام مهربانیها در میان اشکها آرام تکان میخورد و فضای خانه را پر میکرد؛ گویی نسیمی از حرم مطهر امام رضا(ع) از میان آن اتاق عبور کرده است.
کاروان «زیر سایه خورشید» در آن روز به خانههای زیادی رفت؛ خانههایی که هر کدام داستانی از داغ و صبوری در دل خود داشتند. خانههایی که در آنها عکس کودکان تازه قاب شده و کولهپشتیهای مدرسه هنوز در گوشه اتاق باقی مانده است.
اما شاید تصویر دو قلک کوچک ریحانه و مهدی بیش از هر چیز دیگری معنای این سفر را نشان میداد؛ نذری کودکانه که قرار بود با دستهای کوچک صاحبانش به حرم مطهر برسد، اما حالا به دست خادمان سپرده شده بود تا راهی گنبد طلایی شود. نذری که صاحبانش دیگر در میان ما نیستند، اما یاد و نیتشان، همچون خودشان به آسمان رسیده است.
خبرنگار: نسرین نقدی





نظر شما